تبليغاتX
۞۞۞ عاشقانه ۞۞۞

۞۞۞ عاشقانه ۞۞۞

۞۞۞ خداحافظ برای همیشه ۞۞۞


ارسال شده در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 11:8 قبل از ظهر

هنگامی كه آوازه كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت
داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت
شرری می شود بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 11:5 قبل از ظهر

می خوای دوست دختر یا دوست پسرت رو امتحان کنی فقط کافیه بهش بگی می خوام تا همیشه خدا باهات باشم! اصلا مهم نیست که اهل ازدواج باشی یا نه! این فقط یه امتحانه، گیر نمی افتی !

اگر بهت گفت یه تومور دارم که تا یه سال دیگه بیشتر زنده نمی مونم ولیکن عاشقتم ! یعنی اینکه : باش، حال بده، بعد به سلامت!
اگر بهت گفت وای، من از خدامه. آره اصلا درستش همینه و در جا بعله رو داد !!! یعنی اینکه : هستی، حال هم میدی، بعد پیچونده می شی بد فرم! آخی
اما اگه گفت بزار یه کم زمان بگذره بعد راجع بهش تصمیم می گیریم. شک نکن ====> این همون آدم حسا بیه هست.
این روشا که گفتم جواب می ده، مطمأن

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 11:3 قبل از ظهر

پاک تر از باران
 
امشب آسمان بارانیست و باران زیباست
باران را دوست دارم و تصور میکنم باران نیز مرا دوست می دارد.
باران! این دوست داشتن را دوست می دارم زیرا که پیوندیست بین من و تو پیوندی به وسعت آبی
آسمان و سپیدی ابرها. این را می نویسم تا به تو بپیوندم چونن پیوند تو نا گسستنی ترین پیوندها
-ست.
باران! تو ای فراتر از همه ی وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار می خواهم
امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم
باشد.
بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد.گلی که دست پشیمانیم
گلبرگهایش را پرپر کرده است. دلم امشب تاریک است شمع وجودش را سردی نفسهای مسافر
طرد شده خاموش کرده . امشب جرعه ای عشق می خواهم برای روشنای اش.
باران! ای بهترین بهانه برای اشکهای شبانه ی من ای طلوع دوباره عشق بر من ببار و مگذار غبار
غم همچنان بر تن خسته ام بماند
 
فقط با تو
                            بگذار با چشمان تو ببینم.........
                بگذار در نگاه تو ذوب شوم.............
بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرائی.......
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه میخندیم.......
بگدار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم......
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی.......
بگذار نگاه مان نه به هوس که به عشق .....آنهم عشقی آسمانی در هم گره بخورد......
  بگذار دلم برای تو باشد........
         بگذار دلت.......حالم را بپرسد.......
                     بگذار قلبم برای تو بتپد...........
بگذار آرزوهایم با تو باشد......برای تو......به خاطر تو...........
بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال شبها با سپیدی روز با ستاره ها باشم........
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 10:57 قبل از ظهر

سلام روز قشنگ تابستونيتون بخير

كوچه اي هست كه هر روز غروب در انتظار شنيدن گام هاي ِ توست.
        ودراين كوچه خانه اي ست...
 
         تو رفتي وچه پرشتاب گذشتي
  تو،حتي لحظه اي صميمانه، به در چوبي آن خانه نگاه نكردي
          اگرچه ميدانستي
         پشتِ آن درحياطي ست وباغچه اي،
 
          تو،رفتي وچه آسان گذشتي
 
    توحتي لحظه اي گذارا، اين انديشه به ذهنت خطور نكرد كه گل هايِ باغچه،
            با اصالت دستان تو روئيدند.
             تو رفتي وچه سخت گام برداشتي
               اگرچه مي دانستي،
    كسي هست در ان خانه.،كه هر روز، گل هايِ اطلسي ورازقي را آب مي دهد

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 10:56 قبل از ظهر

برای برکت و جنون
 
 
باز شب شد
               و دلم سوسو کرد
               زیر محراب نگاه یک زن پر شهوت
 
او نمی خواست که من در تنه اش جان گیرم
برخیزم
         سنگ به سنگ
     رنگ به رنگ
                مثل چناری زیبا قد گیرم
پیچک فکرمن
روی برجستگی اندام قشنگش
پیچید
 
بوسه باران شده تصویر
       فقط
       مرگ یک روزنه ی پر احساس معلوم است
 
ثانیه رو به عروج می رقصد
           و کسی که
           عشق اغازش بود
  اکنون
  زیر  شهوتی شدید
                می لرزد
 
دست در دست زنی پر لکاته  
شعر افسوس به میزان نجابت خورده
و نگاه یک مرد
              افسرده
 
همه از روشنی درون خود ملموسند
و چه معصومانه فکر به آزادی دارند
چه خیالان خشی
چه خشان بی خوشی
 
ذهن من در گرماست
و دو دستم خالی
تنه ام بین درختان زمین گیر کرده
وا رهید این جسد خالی را

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 10:55 قبل از ظهر

 

با يه شكلات شروع شد
من يه شكلات گذاشتم تو دستش
اونم يه شكلات گذاشت تو دستِ من
من بچه بودم،اونم بچه بود
سرمُ بالا كردم،سرشُ بالا كرد
ديد كه منو مي شناسه.....خنديدم
گفت:دوستيــــم
گفتم:دوست ِ دوست
گفت:تا كجا
گفتم: دوستــــــــي كه "تا" نداره
گفت: تا مرگ ..........خنديدمُ گفتم : من كه گفتم تــــا نداره
گفت:باشه، تــــا پس از مرگ
گفتم:نـــه نـــه نـــه، تا نداره
گفت:قبول،تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن؛يعني زندگي پس از مرگ
بازم باهم دوستيم...تا بهشت،تا جهنم...تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيـــــــم
خنديدمُ گفتم:تو براش تا هركجا كه دلت مي خواد يه تـــا بزار
اصلا يه تا بكش از سر اين دنيا تـــا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نمي زارم
نگام كرد .... نگاش كردم
باور نمي كرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستي ِ ما تــــا داشته باشه
دوستي ِ بدونِ تا رو نمي فهميد
گفت:بيا برا دوستيــــــمون يه نشونه بزاريم
گفتم:باشه،تو بزار
گفت: شكــــــلات
هربار كه همديگرو مي بينيم،يه شكلات ماله تو،يكي ماله من،باشه؟
گفتم:باشه
هربار يه شكلات مي زاشتم تو دستش،اونم يه شكلات تو دست من
باز همديگرو نگاه مي كرديم
يعني كه دوستيم....دوست ِ دوست
من تندي شكلاتمُ باز مي كردم،مي زاشتم تو دهنمُ تند تند مي مكيدم
مي گفت:شكمو...تو دوستِ شكموي مني و شكلاتشُ مي زاشت تو يه صندوقچه ي كوچولوي قشنگ
مي گفتم:بخــــــورش ..... مي گفت :تموم ميشه ،مي خوام تموم نشــه براي هميشه بمونه
صندوقش پر از شكلات شده بود ...هيچ كدومشو نمي خورد
من همشُ خورده بودم
گفتم:اگه يه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن يا كِرما ،اونوقت چيكار مي كني؟
گفت:مواظبشون هستم..مي گفت:مي خوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم
و من شكلاتامو مي زاشتم توي دهنمُ مي گفتم: نه نه نه....تــــــا نداره
دوستي كه تا نداره
يك سال،2سال،4سال،7سال،10سال....20 سالش شده
اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم
من همه ي شكلاتامو خوردم...اون همه ي شكلاتاشو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي كنه...مي خواد بره...ببره اون دور دورا ا ا
ميگه :ميرم اما زود بر مي گردم
من كه مي دونم،مي ره و بر نمي گرده
يادش رفت شكلات به من بده...من كه يادم نرفته
يه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم اين براي خوردني، يه شكلاتم گذاشتم كف اون دستش،
اينم آخــــــرين شكلات براي صندوقِ كوچيكت
يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتاش...هر دوتا رو خورد
خنديدم،مي دونستم دوستي ِ من تـــا نداره
مي دونستم دوستي ِ اون تـــا داره، مثل هميشه
خوب شد همه ي شكلاتامو خوردم
اما اون هيچ كدومشو نخورده
حالا به يه صندوق پر از شكلاتاي ِ نخورده

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 10:53 قبل از ظهر

گفت:خيز وچاره کن ؛ميترسم نبيني چهره هستي را دگر
گفتمش:هر چه زودتر مي خواهمش دير کرد
گفت:شو نزد طبيبان تا که تدبيري کنند
گفتمش:حکم قضا را کي ميتوان تدبير کرد
گفت:از فرداي کوريت هيچ تصويرت هست؟
گفتمش: نا ديده را مشکل توان تصوير کرد
گفت:رخسا رعزيزان را نبيني!؟
گفتمش:از لقاي دشمنان آسوده ام تقدير کرد
گفت:تسليم قضا گشتن طريق عقل نيست
گفتمش: هرکس به نوعي عقل را تفسير کرد
گفت: از زندگاني خود چه تعبيرست تو را
گفتمش: از مرگ نتوان زندگاني تعبير کرد
گفت:شوق مرگ داري؟!!
گفتمش:بيم زندگي.........!
گفت:از غم مرگ زايد.....
گفتمش:تأ خير کرد............!
گفت:زندان است دنيا؛گر از اين در بنگري
گفتمش: زندانيم؛بي وفايي اينچنين تقدير کرد
گفت:در خاطرت اميد را مرده ميبينم همي
گفتمش:آري در کف يأسم؛گريبان گير کرد
گفتمش:شيطان جهان را سر به سر تسخير کرد
گفتمش:هر نا سپاسي را زمان تعزير کرد
گفتمش: مفهوم خوبي نيز در من تغيير کرد


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 4 مرداد1386 و ساعت 5:21 بعد از ظهر

گرسینه شود تنگ خدا با ماست...

          روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن
تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي
عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن
دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن
ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن
به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن
پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن
دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن
رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن
روي دلاي آدما هرگز حسابي

 وا نكن ...

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 4 مرداد1386 و ساعت 5:20 بعد از ظهر

گفتگوی عاشق و معشوق
 
گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
 
خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخوای . توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ...
کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 4 مرداد1386 و ساعت 5:19 بعد از ظهر

عشقهای خیابانی و پیامدهای آن
انسان دارای نیازهای مختلف زیستی، اجتماعی، عاطفی و شناختی می‌باشد. او نیازمند خوردن، آشامیدن و
تعامل بادیگران است. این تعامل در پی پاسخ به سوال‌های شناختی خود است و بالاخره مهمترین نیاز انسانی محبت کردن و مورد محبت واقع شدن است. برخی از روانشناسان با بررسی نیازهای مختلف بشری و سطح بندی آن بر تامین نیازهای عاطفی در دوران نوجوانی و جوانی تاکید فراوان دارند.
اما مسئله‌ای که در اینجا می‌تواند مطرح‌باشد. تامین نیازهای عاطفی از طریق رابطه با جنس مخالف است که اصطلاحا در جامعه ما از آن با نام “دوست دختر” و “دوست پسر” یاد می‌کنند.
مقصود از دوستی‌های دختر و پسر رابطه‌ای نسبتا صمیمانه و گرم و پنهانی که از طریق دیدارهای مخفیانه و رد و بدل کردن هدیه یا برقرار ساختن ارتباط تلفنی بین دختر و پسر ایجاد می‌شود.
این دوستی‌ها دارای ویژگی‌ها و پیامدهایی است که عمدتا پیامدهای آن می‌تواند متوجه دختران باشد.در این مقاله سعی می‌کنیم برخی از این ویژگی‌ها و پیامدها را بررسی کنیم
● ویژگی‌ها
۱) در این نوع روابط عاطفی معمولا پسران با دختران طرح دوستی می‌ریزند.
۲) این‌گونه دوستی‌ها به صورت پنهانی و دور از چشم خانواده و آشنایان صورت می‌گیرد.
۳) به دلیل مخفی بودن این روابط دختر و پسر برای ملاقات یا برقراری ارتباط با یکدیگر انرژی و وقت زیادی به منظور طرح‌ریزی و فراهم آوردن مقدمات صرف می‌کنند.
۴) معمولا این دوستی‌‌ها بدون مانع و با سرعت انجام می‌گیرد.
۵) در این نوع روابط دوستان نقش بسزایی در به وجود آمدن این روابط دارند.
۶) انگیزه داشتن روابط معمولا نامشخص می‌باشد، اما آن انگیزه‌ای که معمولا در بین پسران رایج است، این است که پسران داشتن دوست دختر را یک قدرت فردی واجتماعی برای خود تلقی می‌کنند و دختران نیز داشتن دوست پسر را یک جاذبه فردی واجتماعی برای خود به حساب می‌آورند. به همین دلیل در بین افرادی که این افکار وجود دارد نداشتن دوست دختر یا دوست پسر نوعی بی‌عرضگی به حساب می‌آید.
۷) تقریبا تمام پسران به دوست‌‌های دختر خود وعده ازدواج می‌دهند و دختران نیز در تخیل ازدواج با دوست پسر خود را در ذهن می‌پرورانند و اما از آنجا که این تخیلات برای دوری از اضطراب و نزدیک شدن به هنجارهای جامعه صورت می‌گیرد اما در اغلب موارد به دلیل مخالفت خانواده‌ها به دلیل ناپختگی دختر و پسر جامه عمل نمی‌پوشد.
● پیامدهای این روابط
پیامدهای این روابط به دلیل لطافت روح و حساسیت اجتماع بر روی دختران بیشتر متوجه دختران است. در اینجا به برخی از این پیامدها اشاره می‌کنیم:
۱) اطمینان خاطری که دختران و پسران در برقراری این دوستی‌ها به دنبال آن هستند زیاد طول نمی‌کشد و آنان می‌بینند که این اطمینان خاطر به قیمت از دست دادن بسیاری از اطمینان خاطره های دیگر به دست آمده است، وجود اضطراب مستمر در درون این گونه افراد از جمله عوامل مهم در سلب اطمینان خاطر آنهاست که باعث قطع این روابط می‌شود.
۲) عمر این دوستی‌ها بسیار کوتاه است و آنچه که در پی آن باقی می‌ماند تعارض فکری واحساسی دختران و پسران است در این زمینه تعارض و احساس از دست دادن ارزشمندی و شرافت خویش از جمله آسیب‌هایی است که دختر باید آن را تحمل کند.
۳) در موارد اندکی که دختران وعده ازدواج پسران را جدی می‌گیرند، آنها را از پذیرفتن ازدواج با دیگری باز می‌دارد، در زمانی که دختر در اثر فشارهای اطرافیان در مورد ازدواج با دیگری قرار می‌گیرد تعادل روحی و روانی خود را به نحو چشمگیری ازدست می‌دهد، در اینجا دختر باید فشار روحی و روانی زیادی را تحمل کند، اما در مواردی که دختر به ازدواج با دیگری تن می‌دهد، همواره باید فشار روانی فراوانی را تحمل کند، که نکند زمانی همسرش به رابطه‌های او در دوران تجرد پی ببرد. چنین افرادی از این رابطه‌ها به عنوان تلخ‌ترین زمان زندگیشان یاد می‌کنند.
● راهکار
دخترانی که این تجربه تلخ و ناگوار را دارا می‌باشند غالبا نمی‌توانند چنین تعارضی را تحمل کنند. در این هنگام دست نیاز به سوی معلم یا مربی خود دراز کرده و از او کمک می‌خواهند به چنین افرادی توصیه می‌شود که در جایگاه مشاور این گونه دختران را ابتدا از طریق بازگشت به سوی خداوند و طلب مغفرت واستدعای پرده‌پوشی از خداوند امیدوار سازند و از این طریق حرمت و شرافت شخصیتی وی را برای او بازسازی کنند. به دختران در مورد نحوه ساختن آینده خویش وایجاد کانون گرم خانواده مبتنی بر عفت وپاکدامنی و صداقت توصیه‌های لازم را بکنند. به او بفهمانند که او می‌تواند با پرورش فرزندانی صالح و پاکدامن گذشته خود را جبران کنند.
● اما نکته آخر
وظیفه همه پدران و مادران است که در دوران جوانی و نوجوانی به دختران و پسران خود محبت کافی داشته باشند تا اینکه آنها برای ارضای این احساس به افراد غیر پناه نبرند وسنگ بنای زندگی آینده خود را سست و مخرب نسازند

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 5:24 بعد از ظهر

مهریه در اعصار مختلف
عصر شکار: 20 کیلو گوشت دایناسور، 40 کیلو گوشت اژدها.
نتیجه: دایناسورها منقرض شدند
عصر کشاورزی: 24 دست تبر سنگی، 24 دست تیغه و داس جنگی.
نتیجه: افزایش قتل به دلیل دم دست بودن داس برای خانوم ها
عصر فلز: 70 ورقه مسی، 50 تا خنجر مفرغی و سرگرز آهنی.
نتیجه: افزایش شکستگی سر مردان به دلیل تماس با گرز آهنی
عصر بخار: 30 هزارتومان و بخار کردن آب حوض خانه عروس خانوم
نتیجه: کمبود آب و جیره بندی شدن آب
عصر صنعت: 1 میلیون پول، 14 سکه طلا، یک اتومبیل و هرچی که با ص شروع میشد
نتیجه: بنا به درخواست آقایان تولید ژیان آغاز شد
عصر کامپیوتر: هم وزن عروس خانم سکه طلا
نتیجه: هرچی عروس خانوم مانکن تر باشد بهتر است
نتیجه گیری کلی: بابا بگو نمیخوایم زن بهت بدیم دیگه... این کارها یعنی چی؟؟
عامل اصلی انقراض دایناسور ها==> عروس ها
عامل اصلی کشته شدن مردها==> عروس ها
عامل اصلی ناقص شدن مردها==> عروس ها
عامل اصلی کمبود آب در تابستان ها==> عروس ها
عامل اصلی افزایش ماشین های فرسوده در سطح شهر==> عروس ها
عامل اصلی افزایش چاقی و افزایش بیماری ها==> عروس
ها

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 5:22 بعد از ظهر

نامه شماره 7
نامه هایی که هیچ گاه پاسخی به آنها داد نشد
*********************************
سلام بهترینم
سلام عشق روزهای ابری و آفتابیم
سلام و یه دنیا حرف و یه دنیا دلتنگی
می خواهم بدانی که مدتها است که چیزی در من زمزمه می شود
نمی دانم که چیست
سینه ام از غم سنگین است و نمی دانم این غم از چیست
دیشب از خواب پریدم و چیزی در من این چنین فریاد می زد:
برای چه می گریی
گریه ات از برای چیست
از گذشته پر غم و از آینده مبهم
همان هایی که خود خواسته ای
از اشتباهات گذشته ات چه درسی گرفته ای
پس همچنین تکرار می کنی
چرا به سراغم آمده ای
چرا مرا رها نمی کنی
بگذار آزاد باشم
نه اسیر در چنگال تو
شبیه این روزهای آشفتگی
ای غم رهایم کن
من سکوت را گویی بلعیده ام
و هیچ حرفی از دلم بر نمی آید
تا گویای درون خسته ام باشد
یاریم کن در این تگنا
که خود حیرانم از آن روزها
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 5:22 بعد از ظهر

و اما...
 
کودکی مان را
شب ها و روزهایی را که گم شده بودند
دل هایی که پرپر می زد
برای فریاد گنجشکک ها
یادت هست؟
دو بادبادکی که در هم پیچیدند
- و من فکر می کردم که دعوایشان شده
و تو گفتی:
« آن ها عاشقند. باید با هم باشند»
...
و بعد رقصیدن برگ ها را دیدیم
- زرد ، قرمز ،نارنجی -
که باهم عشقبازی می کردند
درخت هایی که خوابیدند
گنجشک هایی که پریدند
و سپس...
هیچ کس نبود
زمستان که شد
نه تو بودی نه من
من گمشده شب بودم
تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم
تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ می زد
در دست سردت
...
یادت هست؟
برایت آشفتم
غریبانه گفتم:
« همیشه با من باش!»
چه زود
روزها رفت
حالا...
برایت می نویسم
از آن چه دیدم و ندیدی
از هر چه داشتم و نخواستی
از آن که بودم و تو نبودی
حالا...
که رنگ نگاهت ، از یادم رفت
حالا...
که پژمردم...
از دست دادم...
از دست رفتم...
حالا...
برایت می گویم از دردی که می آزاردم
می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من
و نگاهی که غریبه شد با احساسم
حالا فقط یک خاطره دارم
که هر شب تازه می کنمش:
« کودکی»
...
اگر چه دلم برایت تنگ شد
- و برای معصومیتی که از دست رفت -
اما هنوز جای خالی تو هست
و هنوز هست دلی که بی تابی کند...
برای نگاهت
ماه من!
برایت می نویسم که بدانی
اگرچه دوستت ندارم!!! اما ...
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 5:19 بعد از ظهر

آهنگ زنده ياد مهستی به نام روز ميلاد رضا پهلوی
توجه: اين آهنگ قبل از فوت مهستي خوانده شده كه تا به حال پخش نشده
 
 
 
با كيفيت 128
دانلود آهنگ - روز ميلاد رضا پهلوي
با كيفيت 64
دانلود آهنگ - روز ميلاد رضا پهلوي
 
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 5:19 بعد از ظهر

خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن با شم تا تسلی یافتن
در پی فهمیدن با شم تا فهمیده شوم
در پی دوست داشتن با شم تا دوست داشته شدن
چه با دادن است که می گیریم
با فراموش کردن خویش است که خویش را باز می یابیم
با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم
و با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 7:39 بعد از ظهر

که ما تنها کسی بودم که تونستم

هر چی که می خواستی رو بهت بدم

به عشق من تکیه کن

عزیزم بزار بیشتر بهت هدیه کنم

عزیزم بزار بیشتر بهت هدیه کنم

خودت میدونی

وقتی احتیاج به عشق داشتی عزیزم

وقتی احتیاج به عشق داشتی عزیزم

من در کنارتم

میدونی.میخوام شریکت باشم

بذار همه چی روبرات درست کنم

میخوام همه چی رو برات درست کنم

عزیزم همه چی رو درست میکنم

وقتی احتیاج به عشق داشتی عزیزم

وقتی احتیاج به عشق داشتی عزیزم

در قلب منی

من میتونم همه چی رو درست کنم

من میتونم همه چی رو درست کنم

آره... آره...آره....

 

ولی این تقدیرمونه که جدا باشیم؟

گاهی لازمه یه چیزهایی خواب باشه

سعید

 برگرد پیشم


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 5:31 بعد از ظهر

عزیزم نزدیک شو

بذار اینو بهت بگم

قلبم زمزمه میکنه

که تو هم اینو میدونی

شاید هردومون آرزویی نهان داریم

و حس میکنم عشقم بشمت تو میاد

ابدی ابدی

نذار تموم بشه.نه

نذار تموم بشه.نه

حال در آغوش منی

حال در آغوش منی

به من بچسب.عزیزم

ابدی.نذار از نظر دور بشه

به جایی مورد توافق هر دو ما

به جایی مورد توافق هر دو ما

این عشق ابدی است

این عشق ابدی است

احساساتت رو تو چشمات میبینم.عزیزم

وقتی به من نگاه میکنی.

میفهمی منم همین حس رو دارم

آره.میفهمی

با قایق بریم و ابدی با هم باشیم

با قایق بریم و ابدی با هم باشیم

جاییکه اقیانوس شفاف

در افق ذوب میشه

نباید لحظه رو از دست داد

منو به لرزه انداختی.داءمیش کنیم

چرا از دست بدیمش؟

هرگز منو ترک نکن

این ابدیه.عزیزم

ابدی  ابدی

نذاریم از جلوی چشممون دور بشه

بذار لحظه ما رو به دور دستها ببره

جایی مورد توافق هر دوی ما

این ابدیه

این ابدیه

عشق ابدیه

عشق ابدیه

من شاید برای مدتی آپ نکنم

سعید


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 5:3 بعد از ظهر

تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
 
 
 
 

 
 
 
 
قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم
اما جاده عشق همراهي نمي كند
قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم
اما درياي عشق سرابي بيش نبود
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد
اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي
قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد
اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني
قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم
اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري
قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم
اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي
قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم
اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !
شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري
اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست
پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم
و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 5:2 بعد از ظهر

دیروز خیال کردم همچون ذره ای لرزان و سرگردان

در چرخ گردون زندگانی می چرخم و موج می زنم

و امروز به خوبی می دانم من همان چرخ گردونم

 و تمام زندگی به صورت ذراتی با نظم در من می جنبد

:آنان در بیداری می گویند

تو و جهانی که در آن به سر می بری چیزی جز دانه ای ماسه

.بر ساحلی لایتناهی در دریای بی کران هستی نخواهی بود

:در رؤیایم به آنان گفتم

من دریای لایتناهیم

. و تمام جهان چیزی جز دانه هایی از شن بر ساحل من نیست
 
 
از کتاب ماسه و کف
 
نوشته جبران خلیل جبران
 
ترجمه حیدر شجاعی

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 5:1 بعد از ظهر

من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گذارم
نمی مانم به يکجا بی قرارم

سفر يعنی من و گستاخی من
هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و ناديده ديدن
به پرسش های بی پاسخ رسيدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست
پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون می یایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی حصار بی حصارم

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 5:0 بعد از ظهر

 
 
 
مي دانم كوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش... نيامدم كه بمانم!...
 
 
 
تهمونده خيانت

مي گذرم ازتوبي وفا
توکه پرازحماقتي
ختمه دروغهاي سياه
تهمونده خيانتي
هرچي بگم به توکمه
اين نقطه دل منه
يه روزي رسوات ميکنم
تابشناسن, توروهمه 
حتي لياقت نداري
که فکرکنم تو کي بودي
فقط ميخوام ,جون بکني
مهم نبود که چي بودي
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 5:0 بعد از ظهر

هر کدام از ما بانکی داریم!
 
تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخرشب فرصت داريد تا همه
 
پولها را خرج کنيد چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شه! دراين وقت شما چه خواهيد کرد؟! البته که سعي ميکنيد تا آخرين ريال را خرج کنيد! هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم، بانک زمان. هرروز صبح در بانک زمان ما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد.
هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 5:39 بعد از ظهر

من عاشق تو      تو عاشق من

پس چرا ما دو تا    نمیرسیم به هم

من دیوونه تو      تو دیوونه من

صبرم تموم شد       کی میشی مال من

اگه پاک و ساده     فقط تو رو ساختم

این دوری شختو     بدون نمی خواستم

من همه تنهام     آخر فکرم هستی

باور نمیکنی چرا      تو همه چیم هستی

این شعرو خیلی دوست دارم

سعید

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 5:19 بعد از ظهر

تو یه شب مهتابی به دنیا اومد
به خواست خودش نه
به دستور خدا
عادی نبود
معلول بود
ویلچر
همیشه دلش میخواست بدونه بالای پله ها چیه
که همش مردم ازش میرن بالا
اون نمیتونست بره
یه بار خواسته بود بره بالا
ولی..........
صورتش زخمی شده بود
اونقدر تو این حسرت موند
تا آخر مرد
به تنها آرزوش هم نرسید
با یه دل پاک
حیف شد
 
 پروازتان بلند
 
 
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت؟


جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم
تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری
قلب میزارم که جا بدی
اشک میدم که همراهیت کنه
و مرگ که بدونی برمیگردی پیشم
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 5:18 بعد از ظهر

نامه شماره 6
نامه هایی که هیچ گاه پاسخی به آن داه نشد
*******************************************
سلام گلم
سلام عشقم
سلام عمرم
آخ چقدر وقتی که صدات می کنم آروم می گیرم
آخ گلم چقدر دلم هوات و کرده
این روزا همه چیز مشکل شده حتی زنده کردن خاطره ها
اینجا کسایی هستن که نمی زارن من به یادت باشم
اما آخ  چه کیفی داره وقتی دور از چشم و حرفای همه آدمهای به نظر عاقل می ری یه گوشه و تا اونجایی که دلت می خواد
یا شایدم تا ته ته دنیا به اون کسی که عشقته ، دوستش داری، یا می خوای که همیشه باهاش باشی فکر می کنی و هی تا صبح واسه خودت رویا ببافی
بعضی موقه ها چقدر احمق شدن و دیونگی مزه می ده
آخ عشقم کاش می دونستی که چقدر از این همه فکرای قشنگ و درست دیگران خسته شدم
دلم می خواد مثل بچه ها باشم
دلم می خوای حرفای بچه گونه بزنم
دلم می خواد برم توی کوچه با بچه ها بازی کنم
دلم می خواد بلند بلند بدون اینکه به کسی توضیحی بدم گریه کنم
اما نه مثل اینکه نمی شه همه مدام می گن
دختره عاقل باش
دختره جلوی پات و نگاه کن
دختره حواست جمع باشه
دختره مواظب باش
کاش می تونستم برای اینکه عاشقت شدم روزی هزار بار به دیگران توضیح ندم
کاش می شد برای اینکه بتونم زنده بمونم دیگه بهت نامه ندم
کاش می شد برای اینکه ....
آخ که هر چی می گم حرفام تمومی نداره
تو خودت راهی جلوی پای من بزار
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 5:17 بعد از ظهر

گلها چه حرفهای قشنگی هستند
دختران نابینا توی یک کارگاه کوچک دور هم نشسته بودند و داشتند کار می کردند .روی میز مستطیلی کارگاه پر بود از لنگه های قیچی باغبانی دختران مدام بر روی میز دست می کشیدند تا دو لنگه جور پیدا کنند .آن وقت با دقت خاصی لنگه ها را جفت هم قرار می دادند و بعد پرچ شان می کردند.این کار هرروزشان بود.
ظهر که شد بلند شدند عصای شان را برداشتند و از کارگاه بیرون آمدند.
راهرو بلند ساختمان پر شد از صدای خشک عصاها که مدام بر زمین می کوفتند. می رفتند تا به کلاس درس برسند.
آن روز معلم تازه ای در کلاس به انتظار نشسته بود و معلم جوان یک شاخه گل مریم در دستش بودکه عطر تند و مرطوبش را در فضای کلاس می پراکند.
دختران عصا زنان آمدند و پشت نیمکت ها نشستند.
خانم معلم این عطر گل مریم نیست؟
دختری در آخرین ردیف کلاس به انتظار جواب ایستاده بود
درسته دخترم یه شاخه گل مریم تو دست منه...
از میان جمع دختری دیگر به پا خاست و پرسید:
رنگ گلها چه شکلی است خانم معلم؟میشه برامون بگین؟هیچ کس تا حالا از رنگ ها چیزی به ما نگفته خانم
مثلا سرخ سفید یا زرد؟
معلم به فکرواماند نمی دانست چه بگوید سفیذی سرخی ویا زردی را چگونه می توان توصیف کرد؟
از میان شما کسی هست که رنگ گلی را به خاطر داشته باشد؟
نگاه پرسش گرش روی چهره ی دختران سرگردان مانده اما جوابی نمی شنود .کلاس خاموش مانده بود وهمه با چهره های غمگین انتظار می کشیدند.
سایه ی گنگ حسرت بر چشمهای پژمرده و بی فروغشان نشسته بود.
انگار از پرندگان بال شکسته ای پرسیده باشند:
پرواز را به یاد می آورید؟
دختری از کنج کلاس همه را از عذاب سکوت وارهاند و گفت:
شما بگویید خانم معلم ما گل ها را نام میبریم و شما از رنگشان بگویید.
ودختری پرسید:
گل اطلسی؟
اشک از چشمان خانم معلم سرازیر شد و خنده ای از شوق بر لبهایش نشست .
در میان اشک و لبخند جواب داد:
اطلسی به رنگ شرم
دیگری پرسید:
گل مریم؟
معلم گفت:
به رنگ معصومیت
گل یخ؟
به رنگ تنهایی
گل سرخ؟
به رنگ عشق
گل شقایق؟
به رنگ گل فریاد
گل زرد؟
به رنگ یک آه
گل نرگس؟
به رنگ صبح بهار
گل بنفشه؟
به رنگ سلام
وکلاس یک صدا از شوق به فریاد آمد:
گلها چه حرفهای قشنگی هستند خانم معلم!
از آن روز به بعد هیچ کدام از دختر ها حاضر نشدند که قیچی گل چینی بسازند...
درپناه ایزد منان لحظات زیبایی داشته باشید..آنوشکا

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 5:16 بعد از ظهر

ثروت بي كران الهي تقديم به وجود سبزتان
 
 
  
صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن  اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود
هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود
تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود
در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 5:16 بعد از ظهر

روانشناسی فصلها و رنگها
بهار
پوست افرادی که در بهار به دنیا آمده اند، دارای رنگ های طلایی است. بعضی از متولدین این فصل چهره ای عاجی رنگ همراه با لک و کک و مک دارند و بقیه دارای پوستی شفاف و گندمگون می باشند. حتی با وجود کک و مک نیز پوست چهره ی آنها شفاف و درخشان بوده و در برابر نور آفتاب قهوه ای رنگ و برنزه می گردد. رنگ چشمهای این افراد معمولاً روشن با رگه هایی طلایی است.
 
رنگ های بهاری
نارنجی های روشن، هلویی، انواع رنگ قرمز، زنگاری روشن، صورتی های مایل به هلویی، قرمزهای روشن و درخشان متمایل به نارنجی، طلایی روشن و درخشان، زرد طلایی، خاکستری سایه روشن، قهوه ای متمایل به طلایی، قهوه ای مسی، آبی روشن و درخشان، آبی فیروزه ای، آبی دریایی، و آبی لاجوردی روشن تا سبزهای روشن و درخشان متمایل به زرد رنگ های متولدین فصل بهار است. مشکی و شرابی رنگ متولدین این فصل نیست.

تابستان
پوست متولدین تابستان دارای زمینه ی رنگ های آبی متمایل به صورتی است. و معمولاً پوست صورت اینگونه افراد صاف و شفاف و مهتابی بوده و رنگ موها نیز از بور بسیار تند یا خاکستری یا قهوه ای با زمینه رنگ قهوه ای متمایل به قرمز یا خاکستری متغیر است. رنگ چشمهای متولدین این فصل روشن یا خاکستری ملایم می باشد.

رنگ های تابستانی

انواع صورتی های کمرنگ و صورتی های متمایل به شرابی، تمشکی، قرمزهای متمایل به آبی، آبی، بلوطی، زرد لیموی کمرنگ، بنفش تیره و کمرنگ، بنفش مایل به ارغونی سیر، سفید ملایم، بژ متمایل به آبی، قهوه ای گوزنی، آبی تیره متمایل به خاکستری، آبی روشن متمایل به خاکستری، سبزهای متمایل به آبی رنگ های متولدین فصل تابستان است. نارنجی، طلایی، مشکی از رنگ های این فصل نمی باشد.

پاییز

پوست افرادی که در فصل پاییز به دنیا آمده اند، دارای زمینه ی رنگ های طلایی است و رنگ موهایشان قرمز یا قهوه ای متمایل به قرمز بوده و پوست چهره ی آنها لطیف و شفاف، گلگون رنگ یا طلایی تیره می باشد. افراد متعلق به این فصل، با چشمهایی روشن و کمرنگ، در رنگ های تیره ی پاییزی بهتر به نظر خواهند رسید.

رنگ های پاییزی
انواع نارنجی، هلویی تیره، زنگاری، قرمز متمایل به قهوه ای، قرمزهای تیره و متمایل به نارنجی، طلایی، طلایی متمایل به زرد، طلایی متمایل به کرم، بژ متمایل به طلایی، انواع قهوه ای، آبی، فیروزه ای، انواع سبز رنگ های متولدین فصل پاییز است. صورتی، شرابی، ارغوانی، خاکستری و مشکی جزء رنگ های این فصل به حساب نمی آید.

زمستان
پوست زمستانی ها دارای زمینه ی رنگ های آبی متمایل به صورتی است. رنگ موهای اغلب افراد متولد در این فصل تیره بوده و رنگ چهره ی آنها بژ متمایل به خاکستری یا زرد رنگ می باشد. تضاد بین سفیدی چشم و عنبیه در چشمهای این افراد بیشتر از افراد متولد فصل تابستان است.

رنگ های زمستانی

اکثر رنگ های روشن و درخشان، صورتی های متمایل به آبی روشن و تیره، قرمزهای روشن و درخشان، قرمزهای متمایل به آبی، زردهای روشن، ارغوانی متمایل به قرمز تیره، سفید، بنفش مات، خاکستری متمایل به قهوه ای، خاکستری، مشکی، آبی تیره، آبی روشن، آبی مات، فیروزه ای روشن، سبزهای روشن از رگ ها متعلق به متولدین فصل زمستان است. نارنجی و طلایی از رنگ های زمستانی نمی باشند
شاد کام باشید ..آنوشکا

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 5:15 بعد از ظهر

منو ببخش
كه نديده مي گرفتم
التماس اون نگاه نگرونو
 
منو ببخش
كه گرفتم جاي دست عاشق تو
دست عشق ديگرونو
 
لايق عشق بزرگ تو نبودم
غافل از معجزه ي تو شد وجودم
 
منو ببخش
كه درخشيديو من چشمامو بستم
منو بخشيديو من چشمامو بستم
منو ببخش
 
تو به پاي من نشستيو جدا از تو نشستم
كه نياوردي به روم هر جا دلت رو مي شكستم
 
منو ببخش...
منو ببخش...
منو ببخش...
 
به ياد مرحوم ناصر عبداللهي

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 5:14 بعد از ظهر

هرگز از انسان توقع عشق پاك را نداشته باش زيرا  گل سرخ در مرداب نمي روید
 
ارزش يک کلام پر از محبت رو وقتي مي فهمي، که
لبخند رو، روي لباي عزيزانت تماشا مي کني

در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده کش مُرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش ز جفا
تا مُرد به عزت ببرندش سر دست

بودن را انديشه کرده ايم اما چگونه بودن را نه و آنان که بر آگاهي خويش باور دارند مي دانند که چگونه بايد بود

اگر بدانيد که همه چيز در تغيير است به هيچ چيز دل نمي بنديد

فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد

دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه نگاه است و
سکوت
 
عشق از چند نظر:
فرانسوی ها میگن:عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد.
اسپانیایی ها میگن:عشق ساکت است.اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر است.
ایتالیای ها میگن:عشق یعنی ترس از دوست داشتن تو
ایرانی ها میگن:عشق سو تفاهمی است بین دو احمق که با یه ببخشید تموم میشه.
 
امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند
 
داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند
 
تلخ ترين كلمه جدايي..براي كساني كه احساس داشته باشند
دردناك ترين كلمه خيانت ..نه براي كساني كه خيانت مي كنند
بدترين كلمه تمسخر ...براي كساني كه عشقشان به تمسخر گرفته شود
كثيف ترين كلمه ترحم...نه براي كساني كه به بن بست رسيده
اند.
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © saeedeshghi All right reserved
This Template Designed by saeeD akbariaN Copyright © 2005 Pars Theme