تبليغاتX
۞۞۞ عاشقانه ۞۞۞

۞۞۞ عاشقانه ۞۞۞

۞۞۞ خداحافظ برای همیشه ۞۞۞


ارسال شده در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 5:59 بعد از ظهر

مرگ آن نيست كه در قبرستان دفن شوي

مرگ آن است كه در خاطره ها محو شوي

 

منم محو شدم

 

 

 

دلم حسابي برات تنگ شده

گاهي گوشه اتاق ميشينم و فقط به تو فكر ميكنم

تنها چيزي كه الآن ميدونم اينه كه دوست داشتن ربطي به مكان و زمان نداره

 

 

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 5:59 بعد از ظهر

دیگه
 
دیگه از خستگی هام خسته شدم
دیگه از وابستگی هام خسته شدم
میزنم تیغ به بند بستگی
 مگر آزاد بشم ز خستگی
بسه تنهائی دیگه توی قفس
بسه این قفس بدون هم نفس
دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هرکی دلم من تنگ میشه
تا می فهمه دلش از سنگ میشه
دوستی از رو زمین پاک شده
عشقها  و مردونگی خاک شده
هر کی فکر خودش توی قفس
حتی اگه شد بی هم نفس
 دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر منم ببار
شب تاره شب تاره شب تار
 آسمون خورشید رو بردار و بیار
باید حرف دلم رو گوش کنم
غصه دل رو فراموش کنم
دستم رو بلند کنم به آسمون
خودم رو رها کنم از این و اون
دلم رو جدا کنم از آدما
سینه ام رو پر کنم از عطر خدا

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 5:58 بعد از ظهر

مترسك پاييز

 
بن بست دستهاي مهاجم گلوي من
راهي نمانده است دگر پيش روي من
ديگر بريده ام نفسي نيست خسته ام
بغضي فشرده است به شدت گلوي من
محكوم تا هميشه به جرم صداقتم
انگشت هاي سرزنش شهر سوي من
نجواهاي گنگ سايه خفاش هاي پير
موسيقي هميشه شب هاي كوي من
تنها تر از مترسك پاييز وحشتم
تشويش و اشك همنفس گفت و گوي من
هر شب شبيه شبنم پر از گل پتوي من
اي كاش مهرباني يك مهربان شبي
دست نوازشي بكشد روي موي من

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 5:57 بعد از ظهر

قسمتي از کتاب عشق سالهاي وبا اثر گابريل گارسيا مارکز
شش ماه بعد از اولين ديدارشان ، سرانجام خودشان را در يك كابين در يكي از كشتيهاي رودخانه اي تازه رنگ شده يافتند. بعدازظهر زيبايي بود . المپيا زوله تا تازه عشقبازي لذتبخش يك كبوترباز وحشت زده را تجربه كرده بود و در نتيجه ترجيح داد تا چندساعت ديگر همچنان به روي رختخواب و لخت بماند و آرام آرام از آن لحظات لذت برد.كابين براي انجام تعميرات و رنگ آميزي خالي شده بود، از سوي ديگر بوي رنگ و تينر هم به آن افزوده شده بود، ولي آن دو ، در آن بعد از ظهر غرق در لذت بودند و نابه ساماني و بوي تند آنجا را حس نمي كردند. فلورنتينوآريزا در جذبه يك هوس آني، قوطي رنگ قرمز دم دستش را گشود انگشت اشاره خود را در رنگ فروبرد و روي شرمگاه زن زيبا شكل يك پيكان كشيد كه نوكش رو به پايين بود و روي شكم زن اين عبارت را نوشت : اين پيشي ملوس مال من است. همان شب المپيا زوله تا بدون اينكه آن نوشته ها را به ياد داشته باشد در برابر شوهرش لخت شد. شوهر او به روي خود نياورد و كلمه اي حرف نزد. به طرف دستشويي رفت و تيغ ريش تراشياش را آورد و در حالي كه زن مشغول پوشيدن لباس شب بود. سر او را گوش تا گوش بريد.
پ.ن: هميشه اعتقاد داشتم كه هر گناهي كه مي كنم اگر استمرار داشته باشد بالاخره يك روز فاش شده و آبروي مرا مي برد هميشه فكر مي كردم دليل اين امر اين است كه خدا بالاخره صبرش تمام مي شود و آبروي طرف را مي برد اما الان كه فكر مي كنم مي بينم شايد هم دليلش اين است كه آنقدر انجام آن گناه برايمان عادت مي شود كه ديگر ملاحظه كاري ها و پنهان كاريهايي كه اوايل داشتيم را به كنار مي گذاريم و همين آشكارمان مي كند.
 
 
كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند.فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا به صورتي معجزه وار تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت.دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد.(پس همين جا بماند بهتر است.).زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:"چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟"پاسخ داد: " اين نعمت هايي كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست هاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.".ندا مرد را سرزنش كرد: " اشتباه مي كني.زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد"مرد با حيرت پرسيد: " از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟"" از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم."
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 5:56 بعد از ظهر

"مي خوانم براي يكرنگي ات"
 
 مي خوانم براي دلتنگي هايت
مي خوانم براي يكرنگي هايت
و در آن دم كه نفس هاي خورشيد
به شماره مي افتد
مي آسايم در پناه سايه بان دستانت
 
درنورديدن   اين راه
چيزي شبيه سنگ ساخت , از من وما
آسمان خستگي ها
اشك ريخت جاي باران
و ما با چترهاي بسته , هنوز
انتظار مي كشيديم باراني شدن را
 
و در آخرين نقطه هستي
پا نهاده بر سنگي سست و لرزان
هم چو آويزي بر پرتگاه زمان
مي خوانم براي يكرنگي ات
براي چشمان نجيب باراني ات
كه در لحظه سقوط , تا هميشه
دستاويز نفس هاي كند ما بود
 
احمد شاملو

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 5:56 بعد از ظهر

به نام هر چه نيست  او هست

 
باوري ست مرا به همه ي هرگز ناگفته ها،
مي خواهم يله سازم، پارساترين احساس هايم را
آنچه احدي پرواي خواستنش نداشت،
به يکباره ناخواه، خواهانش مي شوم.
گستاخي ست، خداوندا، عفوم کن

 
اما تنها مي خواهم بگويمت
بهترين نيرويم بايد چون رودسار ي شود
بي خشم و غضب؛

 
آري چنان که کودکانت دوست مي دارند.
با اين خيزاب هاي فراسو، با اين مَصَب ها که در بازوان گشوده ام
به جانب درياي دامن گستر روان هست
با اين بازگشتِ فزاينده
مي خواهم که بازت شناسم، مي خواهم از تو
خبر يابم، نه چنان که پيشترها ديگري

 
و اين خودبيني است، پس بگذار خودبين باشم
در ازاي نماز و نيازم،
که چنان جدي و تنهاست
برابر پيشاني ابري ات

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 5:55 بعد از ظهر

خنده هاي آخر اون شب تو رو         هيچ موقع من يادم نميره

فكر نميكردم خيالي نباشه               بري و بزاري دلم بميره

يادته با حسرت نگاه ميكردم           اون شب آخر دستاي تورو

فكر نميكردم حرفت اين باشه           دوست ندارم از پيشم برو

گفتي ديگه قلبتو نميدي                 باشه اون قلبتو نخواستم

گفتي كهدستاتو نميدي                  باشه دستاتو نخواستم

گفتي چشات مال من نيست            باشه چشاتو نخواستم

برو با غرورت زندگي كن            منم عشقتو نخواستم

حالا ديگه تو رفتي فهميدي قدرمنو    اومدي و ميگي منو ميخواي

تو كه ميبيني حالا با كس ديگم        با چه رويي حالا اينو از من ميخواي

من مثل تو نيستم                       به عشقم خيانت نميكنم

بر نگرد كه ديگه دير شده            من ديگه به تو عادت نميكنم


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 5:52 بعد از ظهر

كاش مي دانستي
چشم هايم  زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي
دختري هست كه احساس تو را مي فهمد
دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد
دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد

كاش مي دانستي
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني

شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم

 


نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 5:51 بعد از ظهر

جملاتی زیبا در مورد خوشبختی از بزرگان

 
 ادمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشگل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.(مونتسکیو)
---
 
خوشبخت کسی است که راه قدر دانی خدمت دیگران را بلد است و شادی دیگرانرا به قدر شادی خود حس میکند.(گوته)
---

خوشبختی هر روز یکبار در منزل را میزند ولی بد بختانه صاحب خانه در ان موقع در منزل همسایه است و صدای در را نمیشنود.(برناردشاو)
---

من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد.(ابراهام لینکلن)
---

برای نیل به خوشبختی هیچ راهی خطاتر از لذت طلبی و کوشش برای درک عیش و نوش و خوشیهای عالم نیست.(ارتور شوپنهاور)
---

غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک به ماست ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست.(موریس متر لینگ)
---

خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم دیگران را از ان بر خور دار کنیم.(کارمن سیلوا)
---
 
خوشبخت کسی است که دم را غنیمت میشمارد و به خود میگوید من امروز خوشم تا فردا چه پیش اید.(درایدن)
---

بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش می باشد می جوید.(لناو)
---

انسان در اغوش خوشبختی خوشبختی را جستجو میکند.(دشتی)
---
 
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است.(اندره موروا)
---
 
یکی از راههای خوشبختی این است که شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار باشد.(هرشل)
---

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.(ویلیام شکسپیر)
---

به دست اوردن انچه را که ما ارزو داریم موفقیت است اما چیزی را که برای به دست اوردن ان تلاش نمی کنیم خوشبختی است.(لوسیا)
---

انسان برای خوشبختی خلق شده و خوشبختی از راه کار مفید حاصل میشود.(ساموعل اسمایلز)
---

به عقب نگاه نکنید ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید.(ساچل پیچ)
---

خوشبختی و وسایل ان در سازش و هم اهنگی با دیگران به دست می اید.(علی وکیلی)
---
 
خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم فقط باید ان را به یاد بیاوریم.(اوسکارو ایلد)

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 5:50 بعد از ظهر

موفق و پيروز سربلند باشيد
 
اينم يه چندتا اس ام  اس
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی ، حس کنی هنوزم دوستش داری
 
 
: از یک دیونه میپرسن چرا دیونه شدی؟ میگه من یک زن گرفتم که یک دختر 18 ساله داشت دختره زنم با بابام ازدواج کرد. پس زنم مادرزنه مادرشوهرش شد دختر زن من پسری زایید که داداشه من و نوه ی زنم بود . پس نوه ی منم بود پس من پدربزرگه پسرم بودم . وزن من.... اي بابا زياد فکر نکن تو هم ديوونه ميشي ها
 

 
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم

براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو


نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن

طبق قانون بقاي شادي هيچ شادي از بين نميره؛ بلكه فقط از دلي به دلي ديگه جابه جا مي‌شه


 
اگه شکلات بودی شیرین ترین بودی اگه عروسک بودی بغل ترین بودی اگه ستاره بودی روشن ترین بودی و تا زمانی که دوست منی
عزیزترینی
 
 
خدانگهدار

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 5:50 بعد از ظهر

طعم عاشقي

 
قدري بمان كه بي تو چه دلگير ميشوم
دارم ميان حادثه ها پير مي شوم
 
در بي حضور چشم تو اي طعم عاشقي
از لحظه هاي زندگيم سير ميشوم
 
انگشت اتهام به سويم نشانه رفت
تنها به جرم عشق تو تحقير ميشوم
 
سرداب هاي وحشت و سلول هاي درد
بي تو اسير پنجه زنجير مي شوم
 
چون عكس يادگاري ياران زمان عمر
در زير پاي كوچه زمينگير ميشوم
 
گنجشك مينياتوري رنگيم ولي
گلخانه كوب خانه تقدير ميشوم
 
چون نور در ميانه منشور زندگي
در هفت رنگ دلهره تكثير ميشوم
 
ساحل سكوت بندر و من هم به چشم شهر
ولگرد مرد هر شبه تفسير مي شوم
 
حالا براي دفعه اخر مرا ببوس
دارم ميان حادثه ها پير ميشوم

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 5:46 بعد از ظهر

تخته سياه زندگي
 
 
آن گاه كه به حكم عقلانيت .
 دو نيمكره ي كوچك .
دريايي از احساس را محدود مي كند .
 چيزي نمي توان گفت .
افسوس كه در امپراطوري عظيم انسان .
 قدرت در دست اقليت است !!!


 
از عشق بياموز آزادي را .
كه چگونه پايبند هيچ چيز نيست .
 وبا نگاه آرامش بخشش .
 نان اميد را ميان تو و ديگران . تقسيم مي كند.  
 
   پانصد و هفتاد و چهارمين بلاي آسماني نيز به خير از سرم گذشت !
كي مي خواهي باور كني كه اين عشق خدايي است ؟!!!  
   بر تخته سياه زندگي احتمالات و فرضيات را چه خوب به من آموختي
 گفتي : احتمال اين كه عاشقت بمانم كم است پس فرض كن كه ......
 رابطه اي در كار نبوده است !!!  
 
    براي زندگي كردن .....
. بسيار كم فرصت داريم
اما براي روزي كه خواهيم رفت از اين جا تا ابديت .
قدر ثانيه هاي اندك زندگي ات را بدان
شايد آن دنيا آن گونه كه فكر مي كني نباشد !!!

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 5:46 بعد از ظهر

،سلام

بیشتر مردم به پشت شیشه خودروهایشان این برچسب را می زنند: امروز، اولین روز از بقیه زندگی من است.
من ترجیح می دهم اینگونه تصور کنم:امروز، آخرین روز زندگی من است و می خواهم طوری زندگی کنم که انگار دیگر هیچ فرصتی ندارم
 وین دایر
 
تلویزیون 24 ساعته !!!
توی این خنده بازار صدا و تصویر                 
پر از رنگ و ریا و تزویر 
این یکی پرچم شیر می فروشه با خورشید 
                 اون یکی انداخته پشتش عکس یه کاخ سفید !
همه محتاج کمک تشنه ی پول !
مرمان بی پناه ، همه خطا مشغول 
آگهی های جفنگ و ریتمیک 
تبلیغ فش فشه و رژ و ماتیک !!
جلو دوربین " وطنم خاک تنم " " وطنم جان و تنم "
پشت دوربین همه خاک و آب فدای یه موی سرم 
" چو ایران نباشد تن من مباد "
بعد از اینکه پول رسید ، هرچه باداباد
به من بگو تا کی باید اسیر جنجال باشیم ؟
تا کی باید تو رویا و آرزوی محال باشیم ؟
بیا بهت نشون بدم که حرف حق رنگ نداره !
آزادی و دموکراسی نیازی به جنگ نداره !

 

           سعید قنبری

           
 
یک پرنده کوچک که زیر برگهای نغمه سرایی می کند برای اثبات وجود خدا کافی است .
 
 
               «ویکتورهوگو»
 
 خواص طبیعت آدمى اینست که عاقلانه فکر مى کند اما پوچ و بى معنا رفتار مى کند
«آناتول فرانس»
 
      زندگی
با اسب زنده گی بر ساحل زمان می تازیم
و امواج خروشان و کف آلود دریا
رد مارا از ذهن ساحل پاک می کنند ...
و تنها ساحلی بجای می ماند که
انتظار رهگذران جدید را می کشد
و همچنان ساحل بر جای می ماند ...
 
سعید قنبری

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 10:30 قبل از ظهر

صداي آب مي آيد
 
صداي آب مي آيد، مگر

 در نهر تنهايي چه مي شويند؟

لباس لحظه ها پاك است.

ميان آفتاب هشتم دي ماه

طنين برف، نخ هاي تماشا، چكه هاي وقت.

طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.

چه مي خواهيم؟

بخار فصل گرد واژه هاي ماست.

دهان گلخانه فكر است.

***

سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.

ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.

***

چرا مردم نمي دانند

كه لادن اتفاقي نيست،

نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب هاي شط ديروز است؟

چرا مردم نمي دانند

كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟
 
*****
 
((سهراب سپهري))

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 10:30 قبل از ظهر

پوپكم !
     پوپك شيرين سخنم !
          اين همه فارغ از اين شاخه به آن شاخه مپر،
                 اين همه قصه شوم از كس و ناكس مشنو ،
     غافل از دام هوس
           اين همه در بر هر ناكس و هر كس منشين .
پوپكم پوپك شيرين سخنم !
      تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد ،
            من از آن دارم بيم ،
                 كاين لجن زار تو را پوپكم آلوده كند ،
   اندرين دشت مخوف،
        كه تو آزادي اش اي پوپك من مي خواني
زير هر بوته ي گل ،
     لب هر جويه ي آب،
           پشت آن كهنه فسونگر ديوار،
                 كه كمين كرده تو را زير درختان كهن ،
     پوپكم! دامي هست ،
            گرگ خونخواره ي بدكاره ي بدنامي هست.
سال ها پيش دل من كه به عشق ايمان داشت ،
         تا كه آن نغمه جان بخش تو از دور شنيد ،
              اندر اين مزرع آفت زده شوم حيات ،
شاخ اميدي كاشت.
       چشم بر راه تو بودم كه تو كي مي آيي.
              بر سر شاخه ي سر سبز اميد دل من ،
  كه تو كي مي خواني.
 پوپكم يادت هست ؟
      در دل آن شب افسانه يي مهتابي ،
           كه بر آن شاخه پريدي ،
                لحظه اي چند نشستي ،
  نغمه اي چند سرودي ،
      گفتم اين دشت سيه خوابگه غولان است ،
           همه رنگ است و ريا ،
                همه افسون و فريب .
صيد هم چون تويي اي پوپك خوش پروازم ،
       مرغ خوشخوان و خوش آوازم
            به خدا آسان است.
اين همه برق كه روشنگر اين صحرا است ،
        پرتو مهري نيست ،
              نور اميدي نيست ،
آتشين برق نگاهي ز كمينگاهي هست ،
      همه گرگ و همه ديو ،
            در كمين تو و زيبايي تو ،
                 پاكي و سادگي و خوبي و رعنايي تو .
    مرو اي مرغك زيبا كه به هر رهگذري ،
           همه ديو اند كمين كرده نبينند تو را ،
               دور از دست وفا پنهان از ديده ي عشق ،
   نفريب اند تو را .
 
          
دکتر شریعتی

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 10:28 قبل از ظهر

دوستای خوب و گل و نازنینم سلام
از لطف همتون ممنونم، نظراتتون رو با دیده منت می خونم و شاکر لطف خداوند خواهم بود که چنین دوستای نازنینی رو دارم.
**********************************************
دختری گریست
امروز کسی دلش گرفت
غمش گرفت
بلور اشک او شکست
تنهایی کنار او نشست
دختری گریست
از فراغ او
از جفای او
از نگاه بی وفای او
از بهانه های او
امروز کسی دلش گرفت
دختری گریست
اشک او نهایتی نداشت
رودخانه ای روان شد از اشک او
دگر تبسمی به لب نداشت
گوش می کنم به او
حتی گلایه ای به لب نداشت
تنم از حرارت چشمهای عاشقش بسوخت
اما او از این سوختن شکایتی نداشت
امروز من دلم گرفت و آن دخترک که گفتم گریست منم
آن عاشقی که پیکرش بسوخت منم
آن جفا کشیده از نگاه بی وفا ی او منم
آن کسی که غرق شد در رودخانه اشک خود منم
آن کسی که هیچ وقت هیچ گلایه ای به لب نداشت منم
آری عشق من، آن که امروز برای رفتنش از این خاک سرد شک نداشت منم
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 9 مرداد1386 و ساعت 11:20 قبل از ظهر

نامه شماره 8 آخرین نامه
نامه ای که با تمام درد و غصه هایی که داشت اما باز هم پاسخی نداشت
 
*****************************************
سلام مهربانم، گلم، نازنینم
این آخرین نامه ای که از من دریافت می کنی چون دیگه توانی برای نوشتن وجواب نگرفتن ندارم
اول از همه ازت می خوام و خواهش می کنم به حرفام خوب خوب گوش بدی
آن روز گذشت
روز جدایی
روزی که همیشه از آن هراس داشتم
آن روز گذشت
و من گریان به خانه بازگشتم
با کوله باری سنگین
سنگین و نفسی بریده و دلی شکسته و غمگین
آمده بودم
اینبار بی امید دیدنت برگشتم
آن روز گذشت
اما شکنجه گاه من از آن روز به بعد بود
روزها شکنجه ام می کردندو هیچ کس به دادم نرسید
کسی صدای جیغ و فریاد مرا نشنید
چه آنها که در اطرافم بودند و
چه آنها که دورتر از همیشه
ای کاش که می مردم در این شکنجه گاه روزها
این جمله را هزاران بار با خودم تکرار می کردم
اما روزگار از من چیز دیگری می خواست
روزها ادامه یافت
اینک من نمی دانم قربانی کدامین اشتباه بشریت بوده ام
اینک من نمی دانم جزای کدامین گناه نکرده ام را پس می دهم
من قربانی سادگی و صداقت شدم
اما هیچ کس نفهمید
اما هیچ کس ندانست
چرا که کسی مرا باور نکرد
کسی به عهدش وفا نکرد
اما نمی دانم من به چیز و چه کس وفادار مانده ام
هیچ کس عهد مرا باور
نکرد.
 
*****************************
و در آخر می خوام بگم که....
هرگز نخواستم غیر ازتو کس دیگری رو توی زندگیم بیارم
تمام روزهایی که اشک می ریختم و تمام زندگیم شده بود گریه کردن
و هیچ راهی برای دیدن و حرف زدن با تو نداشتم
دعا می کردم ای کاش حداقل یک لحظه به یاد بیاری که حضور تو توی زندگی من با من چه کرد
نه تو فهمیدی نه بقیه آدمهایی که کنارم زندگی می کنن
هرگز نفهمیدین که من از چی ناله می کنم
دیوانه شدم از بس برای گریه کردنم به همه توضیح دادم و هیچ کس نفهمید
و تو هم هیچ پاسخی به حرفای من ندادی
گلایه ام از مردم دیگه نیست، غصه ام از آدمی که بعد از خدا به من نزدیک ترین بود
 اما اونم باور نکرد که عشق من بهش شوخی نبود
آره همه مردم دنیا راست می گفتن که هر چی بیشتر کسی رو بخوای و بهش عشق داشته باشی بیشتر ازت دوری می کنه
چون آدمها دوست دارن که تشنه چیزی باشن که ندارنش
باشه عزیز من
دیگه حرفام جایی برای تو نداره، اینا رو خوب می دونم
واسه همین دیگه حرفی ندارم
فقط دیگه طاقت نداشتم
خواستم بدونی که من خودمم، درست حدس زدی
کسی که هیچ کس نبود
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 9 مرداد1386 و ساعت 11:18 قبل از ظهر

تقديم به كساني كه قلب كوچكشان دريايي ست
 
 
 
گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,
و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .
من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
 محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است
مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند
 که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,
بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند
 و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!
 

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 9 مرداد1386 و ساعت 11:17 قبل از ظهر

زندگی 

 

یه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین
.................
 طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند
طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد
طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود
طبقه هفتم دختری رو  دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد
 طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت
طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید
طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث
می کرد
 
طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به
 دیدنش بیاد
طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید
 شده بود را می خورد
قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم
الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه
 تمام اینها
 رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم
همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند
 
و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت
نیستنند
خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که آدم خوب
 باشه و هر مقامی هم كه باشه مغرور نباشه

نویسنده : [ سعید ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © saeedeshghi All right reserved
This Template Designed by saeeD akbariaN Copyright © 2005 Pars Theme